نویسنده: محمد اکبری فیض آبادی - یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٦
می خواستم .
در سکوت
تنها باشم.
و چقدر تلاش کردم.
تا اینکه
در دنج ترین جا ساکن شدم.
آنوقت بود که
همه یادها و خاطرات
چه دور
چه نزدیک
در اطرافم وزوز می کردن.
هر چه سعی کردم.
به دورشان کنم.
بیشتر به من می چسبیدن.
حتی سردی و گرمی اشان
نیش و نوششان
طراوت و زمختی اشان
همه و همه ملموس تر
در کنارم بودن.
و تازه فهمیدم.
نه تنهایی
نه سکوت
هیچکدام وجود ندارد.
ما محکوم به
هیاهو و ازدحامییم.
ما را در سایت خاطرات و دلنوشته های یک ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15