
نویسنده: محمد اکبری فیض آبادی - یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٦ می خواستم . در سکوت تنها باشم. و چقدر تلاش کردم. تا اینکه در دنج ترین جا ساکن شدم. آنوقت بود که همه یادها و خاطرات چه دور چه نزدیک در اطرافم وزوز می کردن. هر چه سعی کردم. به دورشان کنم. بیشتر به من می چسبیدن. حتی سردی و گرمی اشان نیش و نوششان طراوت...
ادامه مطلب
وقتی دلتنگ می شوم . به تنهاییم سر می زنم.همیشه با آغوش باز پذیرایم هست .درست مثل سال کامل,همه تقسیمات و مناسبت ها را دارد.ببین امشب با هم چه یلدایی داریم!!!گوش به زنگ قصه هایت هستم.وقتی خوابم برد چراغ ها را هم خاموش کن. ...
ادامه مطلب
میان دخیره شده هایت. چه غریب بودم! نه عکسی! نه نوشته ای! ...! این عمق تنهایی نیست؟ ...
ادامه مطلب